فراموش مکن تا باران نباشد رنگین کمان نیست
تا تلخی نباشد شیرینی نیست و
گاهی همین دشواری هاست
که از ما انسانی نیرومند تر و شایسته تر می سازد خواهی دید ،        

اری خورشیدباردیگردرخشیدن اغازمی کند.



برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 07 آذر 1393 | 22:34 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(16)

ازته دل بخند….
وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد
و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،
وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،
وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند                                        

که باهرلبخندی روحی خاموش جان میگیردودرخت پیرجوان می شود.


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 07 آذر 1393 | 22:24 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(0)

گاندی خطاب به معشوقه اش :

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...

زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم .
تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ، و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی .

کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .

من باید بهترین خودم باشم برای تو و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ....

خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . .


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 05 آذر 1393 | 22:21 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(1)
باید سکــوت کنے...

باید سنگ شوے تا کســـے به عمق غصه ات پــے نبرد....

گـــاهے باید براے آرامش دیگران بغض خودرا فرو دهــے 

با اینکه نفســت بند مے آید...

بایدتظاهرکنے به خوشــحالے هر چند برایت سخــت است.... 

باید بر خواهش هایـــت سرپوش بگذارے تا متوجه ضعفــت نشوند

آنان که سکــوت مرگــبار تورا ترجبح دادند به صداے اندوهناکـــت...

آرے...

دوریست که دوستــے مے آورد 

پس سکــوت کن و دور باش 

از مردمـــانے که درد ترا حس نکردند...

بگذار خودشان به سویت آیند...

اول آنها ســـلام کنند...

و اول آنها بخواهند...

یادت باشد...

گـــاهے باید در دسترس نباشے تا به دنبالـــت باشـــند...

برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 05 آذر 1393 | 22:01 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(1)

درد هایم را مینویسم درصفحه ای مجازی...!
تا دل بی طاقتم برای لحظاتـــــــــــی هم ک شده آرام بگیرد...
تاشبنــــــــم چشمانــــــــــم برای لحظاتی هم ک شده نچکـــــد!...
سرازیـــــــــــرنشــــــــود...
تا حتی ذره ای هم ک شده سبـــــــــــــک شوم نمی دانـــــــــــــــــی,نه...
نمی دانــــــــــــــــی...نه.!
ایـــــــــــــــن روز ها چقـــــــــــــدر پرم...
پـــــــــــــرم از بغضی بی انتهــــــــــا
پـــــــــــــرم ازفریــــــــــــــــادی ک درگلو خفه شده!
اما حرف نمی زنم
سکوتی می کنم
به مساحت تمام دردهای بی درمانـــــــــــــــــــم
ببیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن مرا.....
روزه ی "سکـــــــــــــــــــــــوت" گرفته ام این روزها!
نه اینکه دردی نیستـــــ نـــــــــــــــــــــــه!
درد هست....
زخم هست....اماگوش شنوایی نیست.......



برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 05 آذر 1393 | 21:51 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(4)

بزرگ که میشوی 
غصه هایت زودتر از خودت قد میکشند ،
دردهایت نیز …
غافل از آنکه لبخندهایت را در آلبوم کودکیت جا گذاشته ای …

برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 05 آذر 1393 | 21:46 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(3)

خداوند از عزراییل پرسید : تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟

جواب داد:یک بارخندیدم یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم

"خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم ٰٰ، او را در کنار کفاشی یافتم که به ! کفاش میگفت کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد به حالش خندیدم و جانش را گرفتم

"

گریه ام " زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم ، او را در بیابان گرم و بی آب و درختی یافتم که در حال زایمان بود .منتظرم ماندم تا نوزادش را به دنیا امد سپس جانش را گرفتم . دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در ان بیابان گرم سوخت و گریه کردم

"ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان فقیهی را بگیرم ، نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیک تر میشدم نور بیشتر میشد و زمانی که جانش را گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم 

در این هنگام خدا به عزراییل گفت : میدانی آن عالم نورانی کیست؟ ... او همان نوزادیست که در بیابان به حالش گریستی ، من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم .

هر گز گمان مکن که با وجود من ،موجودی در جهان بی سرپناه خواهد بود.


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 04 آذر 1393 | 21:26 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(0)

تا که بودیم ، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم ، همه بیدار شدند
تا که رفتیم ، همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست نه دران موقع که افتادوشکست.



برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 30 آبان 1393 | 19:00 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(0)
 
یه داستان زیبا ، حتما بخونید
------------------------------------------
دیشب خواب دیدم که مرده بودم ...

روز اول یه فرشته اومد بم گفت: 
چی میخوای؟
بهش گفتم:آب

گفت برو بالای اون تپه آب بخور ... وقتی رفتم دیدم یه چشمه بزرگی بود، دل سیر آب خوردم

روزسوم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟
بازم گفتم: آب ...
گفت برو بالا اون تپه آب بخور ... درحالی ک چشمه کوچکترشده بود،دل سیر آب خوردم .....

روز هفتم، همون فرشته گفت:امروز چی میخوای؟؟
بازم گفتم آب ..
گفت برو بالا اون تپه ... درحالی که چشمه کوچک وکوچکتر شده بود..آب خوردم....

بعد چهلم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟ ... با عطش فراوان 

گفتم : آب ... 
گفت برو بالا اون تپه ... درکمال تعجب دیدم قطراتی مدام در حال ریزش هستند ...برگشتم و به فرشته گفتم :
چرا اینطوری شده؟؟؟... 

گفت : روز اول ، همه دوستات ، فامیلات ، عشقت و مادرت برات اشک ریختند ، روز سوم فقط عشقت ، رفیقات و مادرت برات اشک ریختن ... 

روزهفتم فقط رفیقات و مادرت برات اشک ریختن ولی روز چهلم فقط این مادرت بود که برات اشک میریخت و همین قطرات همیشه پاپرجاست...

وقتی بیدار شدم پای مادرمو بوسیدم وفهمیدم عشق فقط مادر است وبس
سلامتی همه مادرا

برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 29 آبان 1393 | 12:45 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(0)


برچسب‌ها:

تاريخ : یکشنبه 25 آبان 1393 | 19:01 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پارسیان دانلود