پرواز که کنی،
آنجا میرسی که خودت می خواهی
پرتابت که کنند،
آنجا می روی که آنان می خواهند.
پس پرواز را بیاموز...!!!
پرنده ای که "پرواز" بلد نیست،
به "قفس" میگوید،
"تقدیر" !
برچسبها:
ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎ؛ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ؛
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ؛
ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ،ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﻠﻪ ﺍﺳﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ؛
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ؛
ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺣﺎلیکه ﺩﺍﺷﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ؛ ﺍﺯ اسب به زﻣﯿﻦ افتاد ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺖ.
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻪ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
و ﭼﻨﺪﺭﻭﺯ پس ازآن؛ ﮊﺍﻧﺪﺍﺭمها به ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻨﮓ ﺑﺮﺩﻧﺪ، غیر ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ، ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ؛
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻋﺠﺐ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟
*
*
*
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ،پر شده ﺍﺯ ﺍﯾﻦ"ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ "ها.
ﺍﺯﮐﺠﺎﻣﻌﻠﻮم: ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻭ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎی امروز؛ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺍیی ﺑﺮﺍﯼ رسیدن به ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ فردایمان نباشد...؟؟؟
بازهم: ﺍﺯﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮم؟ شاید ﻭﺍﻗﻌﺎ فقط ﻣﺸﮑﻞ است که تجربه میکنیم و دیگر هیچ...؟
ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؛ نزدیکترین ﺩﻭستمان؛ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎنش ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﻟﮕﺮﻣﯽ ﻣﺎست؛ شاید غمهایش آنقدر بزرگ باشد، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ توان بازگوکردنش را ندارد؟
ﭘﺲ:
بهترین تلاشمان را بکنیم، و به آنچه پیش می آید راضی باشیم،
و ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺣﺮﺍجِ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﻢ.
برچسبها:
دستــــایی رو پیــــدا کــــن کــــه...
در ضعیـفــــ تریـــن حالتــــ نگهـــت داره ...
چشمـــایــی کـــه در زشتـــ تریـــن حالتتـــــ نگاهتــــ کنـــن...
قلبــی رو کــــه وقتـــی تـــوی بدتریـــن حالتــــ هستـــــی...
دوستــــ داشتــــه باشـــه...
اگــــر تونستـــی اینـــارو پیـــدا کنـــی
بـــدون کـــه عشـــق واقعـــی رو پـیدا کــــردی...!!!
برچسبها:
ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ...
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ...
ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ...
ما اگر مانده ز راه...
در پس و پیشِ قدم...
پشت پرچین بلندِ غمِ تو...
ﺩﺭ پسِ ﭘﺮﺩﻩء ﺍشکِ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ...
مأﻣﻦ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍﺳﺖ...
ﺍﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ...
ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ...
در پسِ هر نفسی...
که فرو میرود و میآید...
در پسِ ضربهء نبضی ست...
که در گردن ماست...
ما اگرتنهاییم...
من و تو گمشده ایم...
او همینجاست کنار من و تو...
ﺳﺎﻟﻬﺎﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺗﺎ ﺑﺴﻮﯾﺶ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺷﻮﻕ...
ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻋﺠﺰ...
ﻭ ﺑﻔﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ...
ﻣﻮنسِ ﻭﺍقعیِ ﺧﻠﻮتِ ﻣﺎﺳﺖ...
برچسبها:

برچسبها:

دلی که خانه ی غرور است کانونِ محّبت نشود.
یارانِ دورانِ فرومایگی، نکوخویی ندانند
و تنگ نظران ره به بزرگی نبرند.
حسودان بر جَمال و کمال جُز به چشمِ کین ننگرند
و دروغگویان از کسی وفا و اعتماد نبینند.
برچسبها:

آیا تو سیاه هستی با خط های سفید،
یا که سفیدی با خط های سیاه؟
و گورخر از من پرسید:
آیا تو خوبی با عادت های بد
یا بدی با عادت های خوب؟
آیا آرامی امّا بعضی وقت ها شلوغ می کنی
یا شلوغی بعضی وقت ها آرام می شوی؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین می شوی
یا غمگینی بعضی روزها شاد می شوی؟
آیا مرتّبی و بعضی روزها نامرتّب،
یا نامرتّبی بعضی روزها مرتّب؟
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید.
دیگر هیچ وقت
از هیچ گورخری در باره ی خط های روی پوستش نخواهم پرسید!
برچسبها:

چیست این گستره ی گیتی
و چگونه است
ناخودآگاه اعجاز می کند.
همانی که دیگران معجزه اش می خوانند.
برچسبها:

دوستش بداری و برایش چای بریزیــ
گاهی وقتها، دلت میخواهد یکی را صدا کنیــ
بگویی سلام، می آیی قدم بزنیمــ ؟
گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینیــ
شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسیــ
گاهی وقتها، آدم چه چیزهایِ سادهای را نداردــ
برچسبها:
برچسبها:



