دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت

 

وهی این و آن سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد

 

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است

 

یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است.

 

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!

 

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

 

ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه پشت خود بست

 

و من روی آن در نوشتم:

 

ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم..

 

 

 



برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 08 اردیبهشت 1395 | 21:32 | نویسنده : delkadh | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پارسیان دانلود